تبليغاتX
دو خط موازی

دو خط موازی


نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 0:27 توسط لیلا|


هندسی اقلیدسی از بی رحم ترین هندسه هاست !! چرا که در آن هیچ وقت دو خط موازی به هم نمی رسند !!!


ولی در هندسه نا اقلیدسی نظیر
هندسه ریمانی یا هندسه محدب
ویا
هندسه لپاچسفکی یا هندسه مقعر

همه خطوط موازی همدیگر رو قطع می کنند !! در واقع باید قطع کند چرا که در این صورت نظام هستی دچار تناقض و تلاطم و در نهایت از هم پاشیدگی خواهند شد ...



پس ای خطوط موازی عاشق هم بشوید و بدانید که روزی به هم خواهید رسید

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 0:21 توسط لیلا|

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:” قیمتت چنده خوشگله؟

”سواره از کنارت گذشتم، گفتی:” برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!“
در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود


زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:”زهرمار!“

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است

 من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 9:10 توسط لیلا|

valentin love 1 عکس های عاشقانه روز ولنتاین


روز ۲۵ بهمن روز ولنتاین یا به عبارتی والنتاین هست و ۴ روز بعد (۲۹ بهمن) از آن روز عشق ورزی ایرانیان می باشد که قدمتی بس طولانی دارد . انتخاب با شماست که کدامیک را انتخاب کنید ! شاید هم هر دو !

من والنتاين را به همتون تبريك ميگم اما سعي ميكنم 29 بهمن با يك پست زيبا در خدمتتان باشم


نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 10:15 توسط لیلا|

چون كه مـادر نـام من لـيـلـی نهــاد

قصه ی من را به مـجـنـونی نهـــاد

از ازل جـنسـم بـود از خـاك عـشـق

رب من با عشق، روحم  را سرشت

قـصه ی لـيـلی به صد خـط گـفته اند

شـاعــران از قـصـه ام افـسـرده انـد

"عـالــمــی دارد دل و دـيـوانـگــی "

"بی جـنون هـرگـز نـيارزد زنـدگـی "

عـشـق پنهانم به شـعـری فـاش شـد

آرزوهـــايــم تــمــامـی خــاك شــــد

قـصه ی مـن ، قـصه هـر خانه شــد

عـاقـبـت مجـنـون شبی ديـوانـه شـد

مـن گـنـاهـم نـام لـيـلـی بـود و بــس

يا كه مـجـنـون آمد و بـر دل نـشسـت

عـاقـبـت مـن يـك شـبـه لـيـلـی شــدم

يـك شبه ، صـد سـالـه مـجنونی شـدم

كــاش تـنهـا يـك شـبـم يـاری دهــنــد

وصـل مـجـنون را به بـيـداری دهـنــد

بـعـد ازآن چـون يـاد لــيلـی می كـنـنـد

آرزوی عــشــق مــجـنـونـی كــنــنـــد

از کتاب "با تو یعنی بی نهایت "

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 17:37 توسط لیلا|


ما چون دو دريچه ، رو به روي هم

آگاه ز هر بگو مگوي هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آينده

عمر آينه ي بهشت ، اما ... آه

بيش از شب و روز تير و دي كوتاه

اكنون دل من شكسته و خسته ست

زيرا يكي از دريچه ها بسته ست

نه مهر فسون ، نه ماه جادو كرد

نفرين به .... ، كه هر چه كرد او كرد

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 23:41 توسط لیلا|




من پای تو میمونم حتی اگه بهت نرسم.پای خنده هات.پای نفست. حتی پای بداخلاقیات...

من دوستت دارم دیوونه..

به اون بزرگترا یه چیزو بگو.بگو من فقط تحت یک شرایط از تو دست میکشم. وقتی یکی رو عین تو، درست عین تو واسم بیارن.اخلاقی  ظاهری...

راستی میدونی این روزا همه شکل تواَن؟ همه ی آدمای شهر....

دلم تنگته... کجایی که بیای و بهم زنگ بزنی و ....

به نظرت این همه گریه های من ...رو برنمیگردونه؟

نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 23:25 توسط لیلا|

من وتو مثل دو تا خط موازی می مونيم
                               
که توی دفتر مشق اسير شديم
نرسيديم به هم و آخر سر
                               
تو همون دفتر کهنه ،پير شديم

با هم و کنار هم ، روزا گذشت
                               
دستای من ، نرسيد به دست تو
ميدونيم که ما به هم نمی رسيم
                               
مگه با شکست من ، شکست تو





اگه من بشکنم و  ، تو بی خيال
                               
بگذری از من و تنهام بذاری
اگه با تموم اين خاطره ها
                               
تو همين دفتر مشق جام بذاری

بعد اون ، نه ديگه من مال منه
                               
نه تو تکيه گاه اين شکسته ای
بيا عاشق بمونيم کنار هم
                               
نگو از اين نرسيدن خسته ای

ما به هم نميرسيم ،آخر بازی همينه
                               
آخر عشق دو تا خط موازی همينه
نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 23:51 توسط لیلا|

سلام:

دارم عکسی که شب عقد برادرم گرفتم رو نگاه میکنم. زوم میکنم روی صورتم، لبخندی که روی لبمه و نمکی که همه میگن صورتم داره.. به چشمام و لبخندم خیره میشم.. توی دلم آروم میگم بیچاره ندونستی بعد از این لبخند و شادی چه غمی در انتظارته...دارم به زیبایی صورتم توی اون شب نگاه میکنم و با خودم به تو میگم کاش روزی این زیبایی ها رو به تو نشون بدم.باید ببینیشون...

ببین ، من و تو مال همیم.باور کن.سفت باش. من و تو ...

به کی بگم که هنوزم دارم با تو نفس میکشم؟تو نباشی خلاصم.خلاص. میخوای باور کن میخوای نکن.میخواد بهت ربط داشته باشه یا نداشته باشه..

من مطمئنم روزهای خوبی در راهند... خیلی خوب...

کمک کن... تو هم کمک کن..

خدا هم کمک میکنه...

کاش میشد اسمت رو اینجا فریاد بزنم.اما صداهام توی گلوم خاب شدن... لال شدم.فقط چشم دوختم به آینده و امیدش. من هنوزم امید نبریدما. بدون. میخوام اینو خووووب بدونی...

...

عاشقی می کنم!
لج می کنم!
.بد اخلاق می شوم!
دست خودم نیست ...
ساعت و زمان هم ندارد!
تو که نباشی ...
زندگی
باید به کام من تلخ شود

...

انتظار زیادی ندارم ؛
فقط کاری کن زمین سریعتر بچرخد .
زمان انتظار مرا کم کن .

درکم کن


http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTEfD9OqB4ejXy24GN3Ua1ctRml0-Lo7WfOTGd_EPV5wL7VWAhK

نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت 23:40 توسط لیلا|

سلامي چو بوي خوش اشنايي:

 

ميدونم همه تان از بابت غيبت طولاني ام از دست من عصباني هستيد البته حق هم داريد من به علت گرفتاريهاي شغلي و كار جديدم در ايران نبودم و باوركنيد كه نميتوانستم سري به وبلاگم بزنم از همه عزيزان كه در اين مدت از اين وبلاگ ديدن كرده اند متشكرم و بر دستان كليه عزيزاني كه برايم كامنت گذاشته اند بوسه ميزنم و از اينكه نتوانستم طي اين مدت در خدمتتان باشم پوزش و معذرت خواهي ميكنم و تلاش ميكنم از اين به بعد بيشتر در خدمتتان باشم و با مطالب و نوشته هاي زيبا و جديدتر به حضورتان برسم بازهم پوزش بازهم هزار معذرت ...و اما دوباره بريم سراغ ((دو خط موازي خودمان ))


نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 21:5 توسط لیلا|


نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 22:42 توسط لیلا|


پسرکی دو خط موازی بر روی تخته سیاهی کشید.


خط اول به خط دوم گفت:ما


 میتوانیم با هم زندگی خوبی داشته باشیم


.دومی قلبش تپید و لرزان گفت:بهترین زندگی؟


 در همان زمان معلم فریاد زد دو خط موازی هیچ گاه بهم نمی رسند و


 بچه ها تکرار کردند...


  دو خط موازی هیچ گاه به هم نمیرسد مگر اینکه یکی


از انها برای رسیدن به دیگری خود را بشکند!!!


 چرا تو غرورت را نمی شکنی


دیگر در من چیزی نمانده ...


 همه چیزم رو باختم

نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 22:21 توسط لیلا|

معلوم مان نشد


كه كدامين مان 


ان يكي بود/ كه بود


و كدامين


آن كه نبود ....


ولي آنچه مسلم است اينه كه


يكي بود يكي نبود

نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 19:27 توسط لیلا|

بمان كنار غرورت ،فقط خودت تنها


بيا كنار من امشب ، كنار اين غمها 




كه بشكند طلسم جدايي ،عزيز.....آخر


رسيد بوي شقايق، ز باغ اين شبها




اميد غنچه زد و كلاغ خواهد مرد


به شرط دست كشيدن ،ز دست اين تبها




قرار شد دوباره از سر خط ،عاشقت باشم


رسيد خط موازي !!!!! امان از اين خطها!




دوباره تا خود صبح، اسمانها را 


ببر كنارنسيم قنوت يا ربها

http://www.iricap.com/images/mag/entry/magentry-big-060314014640-20.jpg

نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 19:6 توسط لیلا|

تو غرورت بيجاست ,من امروز ميشكنم


تحمل دو خط موازي ,تهوع اور است 


              من براي رسيدن به تو ,بارها ميشكنم



نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 23:43 توسط لیلا|

 

امروز صبح که چشم باز کردم،صدایی شنیدم؛ می گفت: این آخرین روزیست که دنیا

 را می بینی و می توانی تا غروب چشم به راه باشی و با آسمان و غروبش آخرین

 حرف هایت را بزنی. شاید بتوانی شعر های نا تمامی را که برایش نوشتی تمام

 کنی. فقط امروز فرصت داری روبروی خدا بشینی و برای سلامتی اش دعا کنی،برای

 دل شادش و لب خندانش، فقط امروز فرصت داری یک دل سیر گریه کنی، یادم افتاد

 کارهای زیادی دارم که باید انجام بدم.

 

غذای ماهی زیبایم را که معصومانه از پشت شیشه نگاهم میکنه،انگار طاقت وداع

 نداره، برگ های سیاه و سفیدم را جمع و جور می کنم،مثل این که فریاد می زنند:

 هنوز جای خالی برای قلمت داریم؛ به بهانه ی حضور باد از دستم سر می خورند، به

 پنجره نگاه می کنم که چگونه کاغذ ها را از دست من نجات بخشید، صندلی خالی

 ام را  کنار گذاشتم؛ از فردا سازم باید تنها  بنوازد، تا کی به امید منی؟ یه چیزی از

 خودت بزن، ببینم تو توی دلت چی میگذره،امروز فقط می تونم برای آخرین بار چنان

 کوکت کنم که، از صدای سیم هایت سنگ بشکنه و آسمان بباره. آرام و بی صدا با

 آرزوهایم خدا حافظی کردم،باید از کسانی که به من مهربانی کردند تشکر کنم، باید

 دل هایی را که شکسته ام ، نو کنم با همه ی وجود چنان فریادی زدم که تنها روحم

 شنونده ی آن بود، از خدا خواستم فرصتی دیگر به من بده،فقط برای این که بتونم از

 تو بنویسم، برای دوست داشتنت ،این فرصت خیلی کم بود، یک روز کافی نبود، یک

 ماه خیلی کوتاه بود، یک سال چه زود گذشت، یک عمر بسنده نکرد….

 

از کجا فهمیدی دلم مثل صفحه های یک کتاب خطی قدیمی از دلتنگیت،پوسیده؟ از

 کجا فهمیدی هر نیمه شب کلی برات می نویسم؟ از کجا فهمیدی ؟که اومدی تا

 ببینمت؟ قلمم گفت:سخت است هنگام وداع،وقتی که می فهمی،چشمانی که در

 حال عبوره، پاره ای از وجود تو را با خودش می بره، به من گفت:فرصت تو هم مثل قد

 من کوتاه شده، همین یک خط برات کافیه، شاید فردا نباشم،ولی با طلوع فردا… باز

 هم نور چشمای منی

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 22:54 توسط لیلا|

 

 

بیا كودك شویم …


مثل تمام آن روزهای خواب و خرگوش .

مثل روزهایی كه واژه زیستن بی معنی تر از آن بود كه فكر ما را مشغول خودش كند .


و ما بدون ترس همه ظهر های گرم تابستان را روی لبه پشت بام می دویدیم


و مرگ احمق تر از آن بود كه ما را دنبال كند .


بیا كودك شویم …

خوب نگاه كن ، ما هنو

 

ز محتاجیم به نقاشی های كودكی مان كه ساده می كرد زندگی را در یك مربع كج و

كله كه نامش خانه بود


و دو خط موازی آبی كه رودخانه را به خانه ما می آورد


ساده مثل لامپ خانه ی نقاشی مان كه هیچ احتیاجی به سیمكشی نداشت و مداد

 زرد برای همیشه نورانی می كرد در بی خیالی قبض های برق همیشه .

بیا كودك شویم و همه ی مردم دنیا را كودك ببینیم


آنقدر كودك و پاك كه در خانه نقاشی مان را همیشه باز بگذاریم


مثل آن روزها كه رفتند و هیچ فكر نكردند


كه ما دیگر شماره ی پاهایمان از چهل گذشته است


و راست می گفت انگار ، دیگر امیدی به بازگشت نیست .

دیگر نقطه اتصالی نیست . دیگر دستمان به نقاشی نمی رود و اگر هم برود …


دیگر مداد رنگی های شش رنگ جواب دنیای پر زرق برق مان را نمی دهد .


دلم برای مداد رنگی های شش رنگ بی نهایت تنگ شده است .

دلم برای آن روز ها كه عصر ها دلم نمی گرفت تنگ شده است .


دلم برای آن روزها كه نمی فهمیدم خیلی چیز ها را تنگ شده است


و چقدر می خندیدم به حماقت او كه از من بزرگتر بود و عاشق


چقدر خوب بود كه نمی فهمیدم .


چقدر خوب بود آن روزها كه محبوب قلبم فلان فوتبالیست محبوب بود و هیچ وقت فكر

 نمی كردم به صدای زمختش یا صورت آفتاب سوخته اش .


اما دیگر …


نه صورت بدون مو و نه خواندن كتاب های ژول ورن مرا به كودكی نخواهد برد .


باور كن ، امتحان كرده ام .


دور است دنیای كودكی ام و من خسته .


دور است روزگاری بی دین و بی گناه .


دور است بوی سیب زمینی پخته و صورت آفتاب سوخته .


اما من چه كنم ؟


منی كه از دنیای بی كودك می ترسم .


منی كه از تمام خطوط منحنی رسم شده می ترسم


گویی شیاطینی هستند كه می خواهند از خطوط راست و شكسته كه …


كه هیچ وقت خاطره ی كودكی شان را فراموش نكرده اند دلبری كنند .

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 22:53 توسط لیلا|

 

خستگیش مونده تنم این همه راه اومدم


دوباره ندیدمت بدم اومد از خودم


این همه راه اومدم دیدی جون به لب شدم


میدونی چی گذشت اما دم نمیزنم



منو تو تا ته بازی مثه دو خط موازی


من دیگه بی تو میمیرم تو باید بی من بسازی


منو تو تا ته بازی مثه دو خط موازی


من دیگه بی تو میمیرم تو باید بی من بسازی



خستگیش مونده تنم این همه راه اومدم


دوباره ندیدمت بدم اومد از خودم


دیگه دیوونه شدم فکر میکردم عاقلم


حسرت دیدن تو آخرش موند به دلم



منو تو تا ته بازی مثه دو خط موازی


من دیگه بی تو میمیرم تو باید بی من بسازی


منو تو تا ته بازی مثه دو خط موازي


من دیگه بی تو میمیرم تو باید بی من بسازی



منو تو تا ته بازی مثه دو خط موازی


من دیگه بی تو میمیرم تو باید بی من بسازی

 

منو تو تا ته بازی مثه دو خط موازی


من دیگه بی تو میمیرم تو باید بی من بسازی

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 22:47 توسط لیلا|


آخرين مطالب
» فقط به خاطر تو
» من مخالف هندسه اقليدس ام
» نامه يک زن ايراني به مرد هموطنش
» تبريك والنتاين
» عشق پنهان
» دريچه ها
» من پاي تو ميمانم
» آخر دو خط موازي همينه!!!!
» من و تو جایی، وقتی بهم میرسیم
» سلام و معذرت خواهي

Design By : Pichak