X
تبلیغات
دو خط موازی

دو خط موازی

افسانه هایی که در آذربایجان به واقعیت پیوست


افسانه های لیلی و مجنون - ویس و رامین - شیرین و فرهاد همه به تاریخ پیوست


چون عشق در آذربایجان رنگ و روی واقعی به خود گرفت و این عکس تاریخی سندی بر اثبات ان بود که آذین بخش ترازدی دردناک زلزله آذربایجان و عشق بود


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 18:8  توسط لیلا  | 

آذربایجانم :برایت اشکها میریزم

بی جان نبینمت آذربایجانم

ما غریبیم خیلی غریبیم.تو مملکت خودمون زیر سقفای خودمون تو خاک خودمون انقدر غریبیم که پخش برنامه ای مثل خنده بازار باید سه روز بعد از فاجعه ی زلزله موقتا قطع بشه و چشم امیدمون به جای  دولت به برنامه ای مثل نود باشه و لذت ببریم از مسابقه پیامکی شو دست مریزاد بگیم به پیگیری فردوسی پور در مورد وعده های مالی ای که مدیران باشگاههای فوتبال می دن.

حتم دارم اگر شبکه های اجتماعی نبود اگر اعتراضات و اطلاع رسانی های مردم در دنیای مجازی وجود نداشت حالا حالا ها ما تصاویری از زلزله ی آذربایجان تو صفحه ی تلوزیون هامون نمی دیدیم.

چند شب پیش جمله های علی دایی پشت تلفن برای من و امثال من تکراری بود اینکه " اگر زلزله نیمه شب اتفاق می افتاد آمار تلفات تفاوتی با زلزله بم نمی کرد" یا "مسئولان به حد کافی رسیدگی نمی کنند "....  ما این جمله ها و امثال اون رو یا خودمون حدس زدیم یا به کرات تو اینترنت خوندیم و از اخبارهای شبکه های غیر ایرانی شنیدیم اما تکرار این حرفها توسط علی دایی در رسانه ملی می تونه به گوش خیلی از هموطنانمون که به شبکه های اجتماعی دسترسی ندارن برسه و این قضیه حقیقتا من رو خوشحال می کنه.

در این دنیای گسترده ی ارتباطات جمله ی " همه ی ما یک رسانه ایم " واقعا شعار نیست خود واقعیته.همه ی ما همه ی ماهایی که در شبکه های اجتماعی فعال هستیم با اطلاع رسانی هامون هرچند که با برچسب شواف اتفاق بیفته تونستیم نشون بدیم که در دنیای دیگه و در فضاهای دیگه همچنان هستیم و اگر زبانی که باهاش تکلم می کنیم بسته اس اما زبان نوشتن راه خودش رو بلده و می تونه حماسه بیافرینه.

حالا شوک حادثه فرو نشسته و تمام ذهنم درگیر خونه های ویرانیه که نمی تونیم عدد و رقمی برای بازسازیشون تخمین بزنیم.اما همه ی ما با کمک هم می تونیم بخش کوچکی ازین فاجعه رو جبران کنیم و نذاریم که پروسه ی درد آور و ادامه دار بم در  آذربایجان هم تکرار بشه.

می دونم بدون نظارت و دخالت دولت کار صعبی پیش رو داریم اما می تونیم لااقل کوچکترین توجهاتمون رو دریغ نکنیم.

میتونیم مگه نه؟

بیایید به بازسازی آذربایجان فکر کنیم و کاری انجام بدیم که فصل سرما در آنجا رسیده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 18:2  توسط لیلا  | 

خسته ام خیلی خسته ام



خسته خسته ام ... از زمانه


از صدایه گریه های بی بهانه


خسته خسته ام...از عبور لحظه ها


از لحظه های بی تپیش بی ترانه


خسته خسته ام... از فراق و انتظار


از سکوت هر شب کنج خانه


خسته خسته ام...از شنیدن قصه های عاشقانه


ازدلدادگیهای صادقانه و رویاهای کودکانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1391ساعت 17:56  توسط لیلا  | 

زندگي ما مثل دو خط موازيست



شايد مثل خطوط ريل قطار


كه گرچه تا ابديت به موازات هم پيش ميروند


ولي در نگاه ما در ان دور دست ها به هم ميرسند


ما اينگون ميبينيم و ميپنداريم


ولي واقعيت چيز ديگري است


رسيدن و نرسيدن يك احساس دروني است كه تقدير ادم ها برايشان مقدر مي سازد


.....مانند همان دو خط موازي

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 20:48  توسط لیلا  | 

فقط به خاطر تو


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 0:27  توسط لیلا  | 

من مخالف هندسه اقليدس ام


هندسی اقلیدسی از بی رحم ترین هندسه هاست !! چرا که در آن هیچ وقت دو خط موازی به هم نمی رسند !!!


ولی در هندسه نا اقلیدسی نظیر
هندسه ریمانی یا هندسه محدب
ویا
هندسه لپاچسفکی یا هندسه مقعر

همه خطوط موازی همدیگر رو قطع می کنند !! در واقع باید قطع کند چرا که در این صورت نظام هستی دچار تناقض و تلاطم و در نهایت از هم پاشیدگی خواهند شد ...



پس ای خطوط موازی عاشق هم بشوید و بدانید که روزی به هم خواهید رسید

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 0:21  توسط لیلا  | 

نامه يک زن ايراني به مرد هموطنش

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:” قیمتت چنده خوشگله؟

”سواره از کنارت گذشتم، گفتی:” برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!“
در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود


زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:”زهرمار!“

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است

 من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 9:10  توسط لیلا  | 

تبريك والنتاين

valentin love 1 عکس های عاشقانه روز ولنتاین


روز ۲۵ بهمن روز ولنتاین یا به عبارتی والنتاین هست و ۴ روز بعد (۲۹ بهمن) از آن روز عشق ورزی ایرانیان می باشد که قدمتی بس طولانی دارد . انتخاب با شماست که کدامیک را انتخاب کنید ! شاید هم هر دو !

من والنتاين را به همتون تبريك ميگم اما سعي ميكنم 29 بهمن با يك پست زيبا در خدمتتان باشم


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 10:15  توسط لیلا  | 

عشق پنهان

چون كه مـادر نـام من لـيـلـی نهــاد

قصه ی من را به مـجـنـونی نهـــاد

از ازل جـنسـم بـود از خـاك عـشـق

رب من با عشق، روحم  را سرشت

قـصه ی لـيـلی به صد خـط گـفته اند

شـاعــران از قـصـه ام افـسـرده انـد

"عـالــمــی دارد دل و دـيـوانـگــی "

"بی جـنون هـرگـز نـيارزد زنـدگـی "

عـشـق پنهانم به شـعـری فـاش شـد

آرزوهـــايــم تــمــامـی خــاك شــــد

قـصه ی مـن ، قـصه هـر خانه شــد

عـاقـبـت مجـنـون شبی ديـوانـه شـد

مـن گـنـاهـم نـام لـيـلـی بـود و بــس

يا كه مـجـنـون آمد و بـر دل نـشسـت

عـاقـبـت مـن يـك شـبـه لـيـلـی شــدم

يـك شبه ، صـد سـالـه مـجنونی شـدم

كــاش تـنهـا يـك شـبـم يـاری دهــنــد

وصـل مـجـنون را به بـيـداری دهـنــد

بـعـد ازآن چـون يـاد لــيلـی می كـنـنـد

آرزوی عــشــق مــجـنـونـی كــنــنـــد

از کتاب "با تو یعنی بی نهایت "

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 17:37  توسط لیلا  | 

دريچه ها


ما چون دو دريچه ، رو به روي هم

آگاه ز هر بگو مگوي هم

هر روز سلام و پرسش و خنده

هر روز قرار روز آينده

عمر آينه ي بهشت ، اما ... آه

بيش از شب و روز تير و دي كوتاه

اكنون دل من شكسته و خسته ست

زيرا يكي از دريچه ها بسته ست

نه مهر فسون ، نه ماه جادو كرد

نفرين به .... ، كه هر چه كرد او كرد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 23:41  توسط لیلا  | 

من پاي تو ميمانم




من پای تو میمونم حتی اگه بهت نرسم.پای خنده هات.پای نفست. حتی پای بداخلاقیات...

من دوستت دارم دیوونه..

به اون بزرگترا یه چیزو بگو.بگو من فقط تحت یک شرایط از تو دست میکشم. وقتی یکی رو عین تو، درست عین تو واسم بیارن.اخلاقی  ظاهری...

راستی میدونی این روزا همه شکل تواَن؟ همه ی آدمای شهر....

دلم تنگته... کجایی که بیای و بهم زنگ بزنی و ....

به نظرت این همه گریه های من ...رو برنمیگردونه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 23:25  توسط لیلا  | 

آخر دو خط موازي همينه!!!!

من وتو مثل دو تا خط موازی می مونيم
                               
که توی دفتر مشق اسير شديم
نرسيديم به هم و آخر سر
                               
تو همون دفتر کهنه ،پير شديم

با هم و کنار هم ، روزا گذشت
                               
دستای من ، نرسيد به دست تو
ميدونيم که ما به هم نمی رسيم
                               
مگه با شکست من ، شکست تو





اگه من بشکنم و  ، تو بی خيال
                               
بگذری از من و تنهام بذاری
اگه با تموم اين خاطره ها
                               
تو همين دفتر مشق جام بذاری

بعد اون ، نه ديگه من مال منه
                               
نه تو تکيه گاه اين شکسته ای
بيا عاشق بمونيم کنار هم
                               
نگو از اين نرسيدن خسته ای

ما به هم نميرسيم ،آخر بازی همينه
                               
آخر عشق دو تا خط موازی همينه
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 23:51  توسط لیلا  | 

من و تو جایی، وقتی بهم میرسیم

سلام:

دارم عکسی که شب عقد برادرم گرفتم رو نگاه میکنم. زوم میکنم روی صورتم، لبخندی که روی لبمه و نمکی که همه میگن صورتم داره.. به چشمام و لبخندم خیره میشم.. توی دلم آروم میگم بیچاره ندونستی بعد از این لبخند و شادی چه غمی در انتظارته...دارم به زیبایی صورتم توی اون شب نگاه میکنم و با خودم به تو میگم کاش روزی این زیبایی ها رو به تو نشون بدم.باید ببینیشون...

ببین ، من و تو مال همیم.باور کن.سفت باش. من و تو ...

به کی بگم که هنوزم دارم با تو نفس میکشم؟تو نباشی خلاصم.خلاص. میخوای باور کن میخوای نکن.میخواد بهت ربط داشته باشه یا نداشته باشه..

من مطمئنم روزهای خوبی در راهند... خیلی خوب...

کمک کن... تو هم کمک کن..

خدا هم کمک میکنه...

کاش میشد اسمت رو اینجا فریاد بزنم.اما صداهام توی گلوم خاب شدن... لال شدم.فقط چشم دوختم به آینده و امیدش. من هنوزم امید نبریدما. بدون. میخوام اینو خووووب بدونی...

...

عاشقی می کنم!
لج می کنم!
.بد اخلاق می شوم!
دست خودم نیست ...
ساعت و زمان هم ندارد!
تو که نباشی ...
زندگی
باید به کام من تلخ شود

...

انتظار زیادی ندارم ؛
فقط کاری کن زمین سریعتر بچرخد .
زمان انتظار مرا کم کن .

درکم کن


http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTEfD9OqB4ejXy24GN3Ua1ctRml0-Lo7WfOTGd_EPV5wL7VWAhK

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 23:40  توسط لیلا  | 

سلام و معذرت خواهي

سلامي چو بوي خوش اشنايي:

 

ميدونم همه تان از بابت غيبت طولاني ام از دست من عصباني هستيد البته حق هم داريد من به علت گرفتاريهاي شغلي و كار جديدم در ايران نبودم و باوركنيد كه نميتوانستم سري به وبلاگم بزنم از همه عزيزان كه در اين مدت از اين وبلاگ ديدن كرده اند متشكرم و بر دستان كليه عزيزاني كه برايم كامنت گذاشته اند بوسه ميزنم و از اينكه نتوانستم طي اين مدت در خدمتتان باشم پوزش و معذرت خواهي ميكنم و تلاش ميكنم از اين به بعد بيشتر در خدمتتان باشم و با مطالب و نوشته هاي زيبا و جديدتر به حضورتان برسم بازهم پوزش بازهم هزار معذرت ...و اما دوباره بريم سراغ ((دو خط موازي خودمان ))


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 21:5  توسط لیلا  | 

دل من !


+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 22:42  توسط لیلا  | 

من حاضرم خودم را بشكنم فقط به خاطر خط موازي


پسرکی دو خط موازی بر روی تخته سیاهی کشید.


خط اول به خط دوم گفت:ما


 میتوانیم با هم زندگی خوبی داشته باشیم


.دومی قلبش تپید و لرزان گفت:بهترین زندگی؟


 در همان زمان معلم فریاد زد دو خط موازی هیچ گاه بهم نمی رسند و


 بچه ها تکرار کردند...


  دو خط موازی هیچ گاه به هم نمیرسد مگر اینکه یکی


از انها برای رسیدن به دیگری خود را بشکند!!!


 چرا تو غرورت را نمی شکنی


دیگر در من چیزی نمانده ...


 همه چیزم رو باختم

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 22:21  توسط لیلا  | 

يكي بود يكي نبود

معلوم مان نشد


كه كدامين مان 


ان يكي بود/ كه بود


و كدامين


آن كه نبود ....


ولي آنچه مسلم است اينه كه


يكي بود يكي نبود

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 19:27  توسط لیلا  | 

مثل دو تا خط موازي بهم رسيديم

بمان كنار غرورت ،فقط خودت تنها


بيا كنار من امشب ، كنار اين غمها 




كه بشكند طلسم جدايي ،عزيز.....آخر


رسيد بوي شقايق، ز باغ اين شبها




اميد غنچه زد و كلاغ خواهد مرد


به شرط دست كشيدن ،ز دست اين تبها




قرار شد دوباره از سر خط ،عاشقت باشم


رسيد خط موازي !!!!! امان از اين خطها!




دوباره تا خود صبح، اسمانها را 


ببر كنارنسيم قنوت يا ربها

http://www.iricap.com/images/mag/entry/magentry-big-060314014640-20.jpg

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 19:6  توسط لیلا  |